خرید بک لینک
دلتنگ کاوه
توسط بهروز غریبی | دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ | 22:0

پس از منتال دث حس میکردم نوک قلمم شکسته و دیگر تمایلی به نگاشتن متنی نوین نداشتم تا اینکه نظر دوست ناشناسم را خواندم و انرژی مثبت ناشی از آن قلمم را تراشیده و مرا سر ذوق آورد. در زمان حاضر میخواهم از دوستم بگویم عزیزی که دیگر ندارمش و بسیار دلتنگش هستم. کسی که نبودنش را نتوانستم یا نخواستم که باور کنم. انقدر که به هیچیک از اعضای خانواده اش نتوانستم تسلیتی بگویم و تاب شنیدن تسلیت از کسی ندارم. همین الان که دارم راجع بهش مینویسم، گر گرفتم و دلم میخواهد با مشت بزنم توی دهان خودم! کاوه عزیزم یک انسان معمولی نبود گویی یک موجود عجیب از یک دنیای دیگر. چند روز بعد از خاکسپاریش جمله جالبی از مادرش شنیدم، میگفت "در این شرایط سخت تنها یک چیز اندکی دردم را التیام میبخشد وآن این است که کاوه هیچگاه به حرف من گوش نکرد. رفت دنبال کاری که دوست داشت. " کاوه عاشق شکار و طبیعت بود. از شکار گراز بگیر تا سر شماری گورخر آسیایی. کیلومترها میرفت تا عکسی از کل و بز بگیرد. مهم نبود زمستانست یا تابستان. بنزین 100 تومان است یا 3000.نامزدش هم پایش است یا غرغر کنان تلفن بدست در خانه. به سمتی میرفت که دلش میکشیدش واین ناشی از عشق بود. من اینگونه نیستم. پایبند علایقم نیستم. گاهی علایقم را فراموش میکنم. شاید هم اصلا علاقه ای ندارم! به صورت شفاف و واضح عاشق چیزی نیستم به طوری که به خاطرش قید یک سری ارزشها را بزنم! ولی او بود! علیرغم مخالفت مادر یا غرغرهای همسر دست از علاقه اش نکشید. دردناک اینکه مادرش در زمان حیات درکش نکرد و وقتی فهمیدش که دیگر دیر بود! واقعا چرا مادرهامان این کار را با ما میکنند؟ مگر دوستمان ندارند؟ مگر نه ماه در شکمشان مارا نگاه نداشته اند، مگر با درد زیاد نزاییدندمان! پس چرا کاری میکنند که بعد از مرگمان حسرت رفتارشان را بخورند؟ شاید به خاطر اینکه مارا جاودانه میپندارند و بهترینها را برایمان میخواهند ولی غافلند از اینکه بهترین آنها بهترین ما نیست و ما تا ابد فرصت زیستن نداریم. شاید برخی از خودمان هم مسخ همین مسئله میشویم، علایقمان، سلایقمان وحتی خودمان را گم میکنیم میشویم برده. پسر خوب بابا، پسر گل مامان، کمی بعدتر، کارمند نمونه، کارگر فعال، و در نهایت شهروند بیشعور درجه یک! همه چیزمان برای دیگران نمونه میشود و برای خود هیچ نداریم. اگر تلویزیون فوتبال پخش کند عاشق فوتبال میشویم و اگر والیبال عاشق آن، در فصل رقابت های کشتی کارشناس حرفه ای کشتی آزاد! کاوه اینگونه نبود، در سیاره او کار، شکار و طبیعت بود و ورزش تنیس و شنا! نه آفساید میدانست چیست نه محوطه هجده قدم! آخر مگر میشود در طی 18 سال دوستی، یکبار از فوتبال حرفی به میان نیامده باشد؟ استقلالی بود یا پرسپولیسی؟ گمان نکنم حتی ندا هم بداند! آخ که دنیا چقدر کاوه کم دارد و من بیشتر! دلم برایت تنگ شده رفیق. برای حاجی گفتن هایت برای غد گری و زود جوش آوردن هایت برای مهربانی و خوش قلبیت. برای همه کاوه بودنت. خاص بودنت و دلم میسوزد برای خودم که چون تو سمج و کله شق نیستم برای رسیدن به خواسته هایم. کدام خواسته ها؟ حتی این راهم نمیدانم!

برچسب: نویسنده: مینا نیکنام تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:48

صفحه بندی