سلام.
باز بعد از مدتها برگشتم. در زمان حاضر یه کتاب خوندم به نام هر آنچه فکر میکنی باور نکن. محور جالبی رو مطرح کرد که تاحالا بهش فکر نکرده بودم. تفاوت تفکر و فکر کردن. چیزهایی که به ذهن ما میان و چیزهایی که ما در رابطه شون کنکاش میکنیم. درکش یکم سخته برام ولی به نظر جذاب میاد. شاید روش کار کردم و تونستم آرامشم رو بیشتر کنم. اینکه افکار از کجا به ذهن ما میان و چقدر میتونن گستردگی داشته باشن، چقدر قابل اعتماد باشن و چقدر الهام بخش رو نیدونم ولی یه حسی بهم میگه بهش اعتماد کنم. شاید علت اینکه اومدم سراغ وبلاگ و ابتدا به نوشتن کردم همین الهام بوده. مدتها بوده که طبق گفته وارن بافت دنبال دایره شایستگیم میگشتم که روش تمرکز کنم و به موفقیت برسم. خیلیم تلاش کردم و این در و اون در زدم ولی همیشه و هروقت که به یک پیشنهاد خوب برای خودم میرسیدم میرفتم تو فاز فکر کردن و کنکاش کردن و بعد به این حاصل میرسیدم که شاید شایسته این کار نیستم و شاید این یک ابراز علاقه موقتی باشه. بعد میرفتم سراغ کنکاش بعدی و این حلقه بارها و بارها تکرار شده. شاید باید از روش پیشنهادی این کتاب استفاده کنم به جای کنکاش و فکر کردن زیاد، فکر نکنم! بشینم و منتظر باشم تا خود افکار قشنگ بیان سراغم. هر فکری که در من شوق و شعف ایجاد کرد رو خفت کنم و برم دنبالش. به جای دایره صلاحیت، دایره علاقم رو پیدا کنم. یه دوستی بهم گفت از شایستگی کافی برخوردارم و هر کاری رو شروع کار میکردم، توش به همین اندازه که الان تو کار فعلیم موفقم،موفق میشدم. اگر این گفته درست باشه و بتونم شایستگی رو با علاقه ترکیب کنم، ممکنه معجزه ای که دنبالش بودن اتفاق بیوفته. به نظر شما ممکنه نوشتن همون کار مورد علاقم باشه؟
برچسب:
نویسنده: مینا نیکنام