مظلوم ترین های تاریخیم چرا که ظالم در گوشت و پوست خودمان است و از او گریزی نیست. به قول شازده کوچولو آدم بزرگ ها خیلی نادان هستند و مسایل خیلی ساده را هم باید برایشان بیان داد! او فکر میکرد پس از شرح دادن، آدم بزرگ ها منظورش را میفهمند ولی من فکر میکنم اینطور نیست. اگر هم بفهمند به روی خود نمیآورند چون آنچنان در باتلاق کج فهمی فرو رفته اند که روشان نمیشود بفهمند! ظلم به خود در همینجاست که معنی پیدا میکند. در بزرگ شدن و خود بزرگ پنداشتن. با رشد انسان آرزو و رویای او نیز بزرگ میشود. چه بسا سرعت رشدش از خود انسان نیز بیشتر است. ظاهر امر زیباست، چرا که آرزو و رویا را همچون دو دوشیزه گل رخ با موهایی همچون آبشار طلایی تصور میکنیم.حال آنکه، در اغلب موارد چننین نیست. آرزو میتواند یک پیرزن بیریخت غرغرو و رویا یک عجوزه بد اخلاق گوژ پشت باشد! البت هر دو آنها یک روز همان مهرویان بوده اند و کج فهمی یا نا فهمی ما بوده که آنان را به چنین ریختی در آورده است. شاید بگویید باز داری سیاه نمایی میکنی. ولی با قلبی دردمند و بغضی در گلو اگر سیاه نمایی هم کرده باشم خود را محق میدانم! در کودکی عاشق برف بودم، عاشق باران، رعدوبرق، آفتاب، ماه و بسیاری چیزهای دیگر. کدامتان اکنون گوش تیز میکنید تا صدای برخورد برگهای درخت تبریزی بهم در باد را بشنوید یا زوزه بادی که لای زوایای پر پیچ و خم ساختمان میپیچد، اصلا درخت تبریزی حول حوش خانه تان هست؟اصلا اگر او را ببینی میشناسیش؟ حتما میگویی چه اهمیتی دارد؟ بین این همه کار و بدبختی، فکر کردن به این مسائل مسخره، بجز اینکه جلو پیشرفتم را بگیرد، چه خاصیتی دارد؟ پیشرفت؟ یعنی چه؟ یعنی خریداری فلان خانه در فلان منطقه یا فلان ماشین با سانروف و بند وبساط! خانه بزرگ و پرنور بخری که از پنجره های بزرگش درخشش آفتاب بر تن کوه را ببینی یا بارش برف و باران را؟خیر پرده های ضخیم گران نرخ جلویش آویزان میکنم درست است که کور میشود ولی هم آدم راحت تر است هم باکلاس میشود. ماشین فلان مدل سانروف دار بخری که نم باران که زد بروی زیر باران عشق کنی؟خیر! ماشین را تازه کارواش برده ام، میگذارم در پارکینگ مسقف، دور از آفتاب و باران! آفتاب رنگ مبل ها را میبرد، باران ماشین را کثیف میکند. برف که بیاید، لباسهای پهن شده در بالکن خشک نمیشود، باد گرد و خاک می آورد،گربه مو میریزد و دایم باید جارو دستمان باشد، سگ نجس است و خانه را کثیف میکند! در دنیای هوشمندانه بزرگسالی، آفتاب زندگی نمیبخشد، باران ترانه نمیخواند، دانه های برف نمیرقصند، گربه ها ملوس و سگها وفادار نیستند! چقدر هوشمندانه طراحی شده سانروفی که قرار نیست آفتاب و مهتاب را ببیند! همه این افسانه ها مال دوران کودکی است. کودکان احمق بیخودی ذوق میکنند از این چیز ها. فقط ما بزرگ ها میفهمیم چگونه باید زندگی کنیم. ما با هوش های پنهان شده پشت پرده با سانروف های آفتاب ندیده!
همه ما با ذوق تیزبین به دنیا می آییم ولی هرچه بزرگتر میشویم سو ذوقمان کمتر میشود.(البته همه اینگونه نیستند موارد استثنا هم وجود دارد که میشود مضحکه و سوژه خنده دیگران.) اگر هم نشود پدر و مادر و مادر بزرگ فتیله اش را پایین میکشند. میگویند چه معنی دارد کسی با این قد و قواره از چیزهای مسخره ذوق کند؟ زشت است، آدم باید جنتل من باشد، شیک،صاف اتو کشیده با قلبی بلوری از جنس یخ! یخ، صلب، ظالم!
داستان واقعی مکالمه مادر بزرگ با نوه ۵ ساله:
_دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟
_نقاش :D.
_نقاش؟ اونایی که میخواستن دکتر مهندس شن، الان دارن ول میچرخن وای به حال تو که میخوای نقاش شی!
از دید یک زن ۶۰ ساله نقاش شدن احمقانست! حتما هم همینطور است! بالاخره بزرگتر است و دو تا پیرهن بیشتر از ما پاره کرده! از اعماق درونم کسی ندا میدهد این مظهر ظلم است و باید جلویش را بگیری ولی اگر به او چیزی بگویم ممکن است ناراحت شود و قلب بلورین من در اثر رفتار غیر جنتل منانه کدر شود! ناراحت شدن و کور شدن ذوق یک کودک ۵ ساله چه اهمیتی دارد! او یک احمق است که از دیدن دوتا دونه برق ذوق میکند!
کاش میتوانستم جلو ظلم بایستم. کاش بزرگ نمیشدم. اصلا کاش بزرگسالی اختراع نمیشد که ما محکوم شویم به بزرگ شدن و ظالم شدن. که به خود، نزدیکان وحتی کودکان معصوم ظلم کنیم. به عنوان یک آدم معمولی احساس میکنم به حدی از بزرگی رسیده ام که دچار مرگ روحی شدم. ذوقم از هر دو چشم نابینا و حسم سرد و تاریک شده است. هیچگاه جرات متفاوت زیستن را نداشته ام. جرات مسخره شدن توسط معمولی های بی خاصیت. جرات پیروی از اعتقاداتم و حمایت از کسانی که دوستشان دارم در مقابل هیولاهایی که فکر میکنند دوستمان دارند!
برچسب:
نویسنده: مینا نیکنام